حکایتی از گلستا ن سعدی - عطش42

 

عطش42

 
حکایتی از گلستا ن سعدی
صیادی ناتوان در هنگام صید ماهی قوی به دام انداخت اما طاقت حفظ آن را نداشت ماهی با تلاش دام از دست صیاد ربود و برفت.
شد غلامی که آب جوی آرد       جوی آب آمد وغلام ببرد
دام هر بار ماهی آوردی      ماهی این بار رفت و دام ببرد

صیادان دیگر دریغ خوردند و صیاد را سرزنش کردند که چنین صیدی در دامت افتاد و ندانستی نگاه داشتن .
گفت ای برادران چه توان کردن مرا روزی نبود وماهی را همچنان روزی مانده بود .
صیاد بی روزی در دجله نگیرد وماهی بی اجل بر خشک نمیرد.
پيام هاي ديگران () لینک دائم

hassan nazar




نویسنده
hassan nazar


آرشیو شده ها
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
خرداد ۸٤


لینک دوستان
آمار و خروجی

  RSS 2.0  

لوگودونی

وبلاگ فارسی