حکا يتی از سند باد نامه - عطش42

 

عطش42

 
حکا يتی از سند باد نامه
شتری وگرگی و روباهی که سالها با هم دوست بودند تصمیم گرفتند به مسافرت بروند وبرای توشه راه گرده ای نان بر داشتند.
چون زمانی رفتند خسته وتشنه و گرسنه شدند. بر لب آبی نشستند ومیان ایشان برای گرده ی نان جنگ ودعوا شد .
سرانجام بر آن قرار گرفت که هر کدام از ایشان از لحاظ سن بزرگتر باشد می تواند گرده ی نان را بخورد.
گرگ گفت : پیش از آن که خدای ـ تعالی - این جهان بیافرید مرا به هفت روز جلو ترمادرم بزاد.
روباه گفت: راست می گویی من آن شب در آن موضع حاضر بودم وشما را چراغ فرا می داشتم ومادرت را کمک می کردم تا تو زاده شدی.
شتر چون گفتگوی گرگ وروباه را آنگونه شنید گردن دراز کرد وگرده ی نان را بر گرفت وبخورد وگفت : هر که مرا ببیند به حقیقت داند که از شما بسیار بزرگترم وجهان از شما زیادت دیده ام وبار بیشتر کشیده ام. 
پيام هاي ديگران () لینک دائم

hassan nazar




نویسنده
hassan nazar


آرشیو شده ها
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
خرداد ۸٤


لینک دوستان
آمار و خروجی

  RSS 2.0  

لوگودونی

وبلاگ فارسی