حکايت هايی از عبيد زاکانی - عطش42

 

عطش42

 
حکايت هايی از عبيد زاکانی
قسم دروغ:شیطان را پرسید ند کدام طایفه را دوست داری ؟ گفت دلالان را گفتند : چرا؟ گفت : از بهر آن که من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم ایشان سوگند دروغ نیز بدان افزودند.
درد عجیب:مردی پیش طبیب رفت وگفت : موی ریشم درد می کند . پرسید که چه خوردی؟ گفت : نان ویخ . گفت : برو بمیر که نه دردت به درد آدمی می ماند ونه خوراکت.
بهانه: یکی اسبی از دوستی به امانت خواست گفت : اسب دارم اما سیاه است . گفت : مگر اسب سیاه را نمی شود سوار شد ؟ گفت : چون نخواهم داد٬ همین قدر بهانه بس است.
شوهر چهارم:زنی که سر دوشوهر خورده بود شوهر سومش روبه مرگ بود برای او گریه می کرد ومی گفت : ای خواجه به کجا می روی ومرا به که می سپاری ؟ گفت : به چهارمین
پلنگ: بازرگانی زنی زیبا داشت که زهره نام داشت عزم سفر کرد برای او لباسی سفید تهیه کردوکاسه ای نیل به خادم داد وگفت هر وقت زن حرکت ناشایستی کرد یک انگشت نیل بر لباس او بزن تا وقتی که آمدی من بدانم چقدر کارناشایست انجام داده. پس از مدتی به خادم نامه نوشت که
چیزی نکند زهره که ننگی باشد     بر جامه او زنیل رنگی باشد
                            خادم نوشت 
گرآمدن خواجه درنگی باشد        چون بازآید زهره پلنگی باشد
پيام هاي ديگران () لینک دائم

hassan nazar




نویسنده
hassan nazar


آرشیو شده ها
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
خرداد ۸٤


لینک دوستان
آمار و خروجی

  RSS 2.0  

لوگودونی

وبلاگ فارسی