حکا يتی از گلستان - عطش42

 

عطش42

 
حکا يتی از گلستان
درویشی پس از چند ین سال ازدواج فرزندی نداشت. نذر کرد اگر خدای عز وجل پسری به او دهد خرقه ای که پوشیده است وهر چه دارد ایثار درویشان کند.
 اتفاقا بعد از مدتی همسرش حامله شد وپسری قند عسل به دنیا آورد وبنا به نذری که کرده بود سفره درویشان بنهاد وجشن مفصلی گرفت.
 سعدی می گوید پس از چند سالی که از سفر شام باز آمدم به محل زندگی آن دوست بر گذشتم واز چگونگی حالش خبر پرسیدم.
گفتند: شحنه اورا دستگیر کرده ودر زندان به سر می برد.
سبب پرسیدم
گفتند: پسرش خمر خورده است وعربده کرده است وخون کسی ریخته  وخود فرار کرده .
پدرش را به خاطر گناه پسر زندانی کردند .
گفتم : این بلا و گرفتاری را درویش با راز ونیاز به حاجت از خدای عزوجل خواسته است.
تا نظر شما چه باشد؟
پيام هاي ديگران () لینک دائم

hassan nazar




نویسنده
hassan nazar


آرشیو شده ها
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
خرداد ۸٤


لینک دوستان
آمار و خروجی

  RSS 2.0  

لوگودونی

وبلاگ فارسی