حکا يت شيخ صنعان از منطق الطير عطار - عطش42

 

عطش42

 
حکا يت شيخ صنعان از منطق الطير عطار
در شهر صنعان شیخی عابد وزاهد بود که مریدان بسیاری داشت.
شیخ صنعان پیر عهد خویش بود    در کمال از هر چه گویم بیش بود
شیخ بود او در حرم پنجاه سال     با مرید چارصد صاحب کمال
تا اینکه دختر مسیحی وزیبا رویی را در خواب می بیند.
از قضا را بود عالی منظری   بر سر منظر نشسته دختری
ابتدا توجهی نمی کند ولی بعد از چندین بار خواب دیدن موضوع را با مریدانش در میان می گذارد ودرس ومجلس را ترک می کند تا به روم برود ودختر را ببیند مریدان او را سرزنش می کنند اما تاثیری ندارد.
عشق دختر کرد غارت جان او    کفر ریخت از زلف بر ایمان او
شیخ به روم می رود ودختر را می بیند.
قرب ماهی روز وشب در کوی او    صبر کرد از آفتاب روی او
دختر مسیحی وقتی به عشق او پی می برد چهار شرط می گذارد.
۱- در برابر بت باید سجده کنی ۲- قرآن را باید آتش بزنی
۳- شراب باید بخوری       ۴- مسیحی شوی
شیخ گفت شراب می خورم اما سه شرط دیگر را نمی توانم اجرا کنم
بعد از خوردن شراب مست می شود وسه شرط دیگر را انجام می دهد.
شیخ گفت ای دخت دلبرچه ماند  هرچه گفتی کرده شد دیگرچه ماند
چون مریدان اینگونه دیدند از او دست کشیدند.
بس که یاران از غمش بگریستند    گه زدردش مرده  گه می زیستند
شیخ بعد از هوشیاری ترک دیار می کند.
بعد از مدتی دختر مسیحی شیخ را در خواب می بیند از عمل خود پشیمان می شود وبه دست وپای شیخ می افتد وسر انجام مسلمان می شود.
پيام هاي ديگران () لینک دائم

hassan nazar




نویسنده
hassan nazar


آرشیو شده ها
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
خرداد ۸٤


لینک دوستان
آمار و خروجی

  RSS 2.0  

لوگودونی

وبلاگ فارسی