پرورده ی خاندان - عطش42

 

عطش42

 
پرورده ی خاندان
نعلبندی فرزندی زیبا داشت قاضی با همه ی سرزنش ها عاشق فرزند می شود.
شبی با او خلوت می کند شحنه خبر دار می شود وبه سلطان می گوید.
سحرگاه سلطان همراه شحنه ها به بالین قاضی می رود واو را بیدار می کند.
می گویند آفتاب بر آمد گفت از کدام طرف گفت از مشرق گفت خدا را شکر در توبه باز است .
گفتند توبه در این حالت سودی ندارد.
گفت با سلطان حرفی دارم سلطان گفت بگو
گفت من خطا کردم اما به کرم تو امید وارم گفت آزادی تو بر خلاف عقل وشرع است ترا از قلعه به زیر اندازم تا دیگران عبرت بگیرند.
گفت من فقط چنین گناهی نکردم پر ورده ی این خاندانم شما دیگری را بیندازید تا من عبرت گیرم.
سلطان خوشش آمد واو رابخشید.
پيام هاي ديگران () لینک دائم

hassan nazar




نویسنده
hassan nazar


آرشیو شده ها
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
خرداد ۸٤


لینک دوستان
آمار و خروجی

  RSS 2.0  

لوگودونی

وبلاگ فارسی