خرد به که مردی - عطش42

 

عطش42

 
خرد به که مردی
ماری به سن پیری رسید وقادر به شکار کردن نبود وبرای گذران عمر به فکر چاره افتاد .
به کنار چشمه ای رفت که غوکان بسیار بودند افسرده در گوشه ای نشست .
بزرگ غوکان او را دید وپرسید چرا غمناکی ؟
گفت : قصد شکار غوکی را داشتم به خانه ی زاهدی رفت خانه تاریک بود من به جای غوک فرزند زاهد را نیش زدم ومرد زاهد به دنبال من دوید ومرا نفرین کرد که روز خوش نبینم ومرکب پادشاه غوکان شوم.
اکنون اگر اجازه فرمایید مرکب شما شوم پادشاه غوکان خوشش آمد وپذیرفت هر روز به او دستوری می داد ما ر گفت: باید قوتی داشته باشم تا به شما خدمت کنم پادشاه دستور داد هر روز دو غوک به مار دهند تا نیروی او زیاد شود واز این طریق عمر می گذراند.
         خرد بهتر از مردیست .
پيام هاي ديگران () لینک دائم

hassan nazar




نویسنده
hassan nazar


آرشیو شده ها
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
خرداد ۸٤


لینک دوستان
آمار و خروجی

  RSS 2.0  

لوگودونی

وبلاگ فارسی