حکايتی از کليله ودمنه باب شيرو گاو - عطش42

 

عطش42

 
حکايتی از کليله ودمنه باب شيرو گاو
بازرگانی صد من آهن داشت در خانه دوستی به امانت نهاد وبه سفر رفت چون باز آمد دوست ودیعت فروخته بود بازرگان امانت طلبید مرد گفت آهن در کنج خانه بنهاده بودم که موشها تمام آهن ها را خوردند .
بازرگان زیرک بعد از مدتی مرد را مهمان کرد وقتی مرد به خانه آمد پسر اورا دزدید ندا در شهر افتاد مرد هراسان شد بازرگان گفت من عقابی را دیدم که کودک را می برد مرد ناراحت شد وگفت محال است .
 بازرگان گفت در شهری که موش ها آهن بخورند عقاب هم کودک می برد مرد فهمید وگفت کودک بازده وآهن بستان.
پيام هاي ديگران () لینک دائم

hassan nazar




نویسنده
hassan nazar


آرشیو شده ها
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
خرداد ۸٤


لینک دوستان
آمار و خروجی

  RSS 2.0  

لوگودونی

وبلاگ فارسی