حکايتی از گلستان - عطش42

 

عطش42

 
حکايتی از گلستان
معلمی را در در دیار مغرب ترشروی تلخ گفتاردیدم جمعی پسران ودختران به دست جفای او گرفتار به خاطر نارضایتی مکتب را به معلم پارسایی نیک مرد وحلیم دادند که موجب آزار کسی نمی شد کودکان را هیبت استاد نخستین از سر برفت وبه خاطر اخلاق معلم جدید یک یک دیو شدند وترک علم کردند ودرس نمی خواندند ودر مکتب لوح درس را بر سر هم می شکستند بعد از دو هفته به آنجا رفتم معلم اول را دیدم که مشغول تدریس است لا حول گفتم وفهمیدم که چرا ابلیس را معلم ملائکه کردند
پادشاهی پسر به مکتب داد               لوح سیمینش بر کنار نهاد
بر سر لوح او نبشته به زر             جور استاد به ز مهر پدر
پيام هاي ديگران () لینک دائم

hassan nazar




نویسنده
hassan nazar


آرشیو شده ها
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
خرداد ۸٤


لینک دوستان
آمار و خروجی

  RSS 2.0  

لوگودونی

وبلاگ فارسی