عطش42

 

عطش42

 
 
عامل شهر به عمر بن عبدالعزیز نوشت که دیوار شهر ویران شده است آن را عمارتی می باید کرد چه فرمایید؟
جواب نوشت که شهر را از عدل دیوار کن وراه هارا از خوف وستم پاک کن که حاجت نیست به گل وخشت وسنگ وگچ.
یک اسبی از دوستی به امانت خواست گفت : اسب دارم اما سیاه است .
گفت : مگر اسب سیاه را نمی شود سوار شد ؟ گفت: چون نخواهم داد همین قدر بهانه بس است.
پيام هاي ديگران () لینک دائم

hassan nazar




نویسنده
hassan nazar


آرشیو شده ها
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
خرداد ۸٤


لینک دوستان
آمار و خروجی

  RSS 2.0  

لوگودونی

وبلاگ فارسی