عطش42

 

عطش42

 
 
هارون به بهلول گفت: دوست ترین مرد مان در نزد تو کیست ؟
گفت : آن که شکمم را سیر سازد .
گفت : من سیر سازم پس مرا دوست خواهی داشت یا نه
گفت : دوستی نسیه نمی شود.
مردی در حالت جان دادن افتاد وصیت کرد که در شهر کرباس پاره های کهنه پوسیده بطلبند وکفن او سازند گفتند: غرض چیست؟
گفت: تاچون منکر ونکیر بیایند پندارند که من مرده ی کهنه ام مزاحم من نشوند.
پيام هاي ديگران () لینک دائم

hassan nazar




نویسنده
hassan nazar


آرشیو شده ها
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
خرداد ۸٤


لینک دوستان
آمار و خروجی

  RSS 2.0  

لوگودونی

وبلاگ فارسی