نهايت درندگی - عطش42

 

عطش42

 
نهايت درندگی
در تاریخ آورده اند بعد از این که چنگیز نیشابور را فتح کرد وبسیار ی از مردم ایران را کشت سربازان خود را جمع کرد وگفت آیا کسی تا به حال دلش برای کسی سوخته سر بازی گفت من
چنگیز گفت
 تعریف کن
 سرباز گفت
 روزی وارد خانه ای شدم مادر وپدر وفرزندان را کشتم کودکی بود شمشیر را در دهانش گذاشتم که او را بکشم کودک به تصور این که شیر مادر است شروع به مکیدن کرد دلم سوخت اما با یک فشار او را کشتم.
چنگیز دستور داد سرباز را فورا بکشن.
سپس به سر بازان گفت من سربازی نمی خواهم که به همین مقدار دلش  بسوزد.
پيام هاي ديگران () لینک دائم

hassan nazar




نویسنده
hassan nazar


آرشیو شده ها
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
خرداد ۸٤


لینک دوستان
آمار و خروجی

  RSS 2.0  

لوگودونی

وبلاگ فارسی