عطش42

 

عطش42

 
 
فردی در کودکی چند روز شاگرد خیاطی بود روزی استادش کاسه عسل به دکان برد خواست که به کاری رود شاگرد را گفت : درین کاسه زهر است زنهار تا نخوری که هلاک شوی گفت: من با این چه کاردارم.
چون استاد برفت شاگرد وصله جامه به صراف داد وتکه نانی اضافه گرفت وبا آن تمام عسل بخورد.
استاد بازآمد وصله می طلبید شاگرد گفت: مرا مزن تا راست بگویم در حالی که من غافل شدم دزد وصله بربود من ترسیدم که بیایی ومرا بزنی گفتم : زهر بخورم تا تو بیایی من مرده باشم آن زهر که در کاسه بود تمام بخوردم وهنوز زنده ام باقی تو دانی.
پيام هاي ديگران () لینک دائم

hassan nazar




نویسنده
hassan nazar


آرشیو شده ها
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
خرداد ۸٤


لینک دوستان
آمار و خروجی

  RSS 2.0  

لوگودونی

وبلاگ فارسی