عطش42

 

عطش42

 
داستانی از تولستوی
روزی تزار پیش راهبی فرزانه رفت تا جواب سه پرسش خود را بگیرد .
وقتی راهب رادید گفت: ۱- کدام فرصت را برای شروع کارها از دست ندهم که اگر دهم پشیمان شوم؟
۲- کدام کسان را برتر شمارم وبه آنان توجه کنم؟
۳- کدام کار از همه مهم تر است وبیش از همه باید به انجامش همت کنم؟
راهب مشغول بیل زدن مزرعه خود بود تزار بیل را گرفت وشروع به بیل زدن کرد ولی خیلی زود خسته شد راهب بیل را گرفت وبه او گفت استراحت کن .
بعد از چند لحظه مردی دوان دوان خون آلود نزد راهب آمد وبی هوش به زمین افتاد تزار به مرد کمک کرد واو را درمان نمود.
مرد زخمی بعد از اینکه حالش خوب شد به تزار گفت من می خواستم به خاطر ستمی که به من کرده بودی تو را بکشم اما تو جان مرا نجات دادی و من تا آخر عمر غلامت خواهم شد.
راهب گفت آیا جواب سوال هایت را گرفتی ؟
تزار گفت : چگونه؟
راهب گفت:اگر دیروز به من کمک نمی کردی آن  مرد تورا می کشت و از کارت پشیمان می شدی. و اگر به آن مرد کمک نمی کردی بدون آشتی با تو می مرد پس او مهم ترین کسی بود که باید به او توجه می کردی.
اکنون بدان که فقط یک زمان بسیار مهم وجود دارد وآن  « حال » است
ومهم ترین کس آن کس است که اکنون می بینی زیرا هیچ گاه نمی دانی که آیا کس دیگری نیز خواهد بود که با او رو به رو شوی یا نه ومهم ترین کار نیکی کردن به اوست .  زیرا انسان تنها برای نیکی کردن آفریده شده است. 
پيام هاي ديگران () لینک دائم

طوطی و زاغ
طوطیی را با زاغ در یک قفس زندانی کردند .
طوطی از دیدن زاغ بسیار رنج می برد ومی گفت این چه سر نوشت شومی است که من دارم . چرا باید هر روز چهره ی زشت وسیاه او را ببینم؟
عجیب تر آنکه زاغ هم از اینکه در کنار طوطی است به جان آمده بود وملول شد ه از گردش روزگار می نالید ومی گفت این چه سر نوشتی است که من دارم .
آیا ارزش من این است که باید طوطی را تحمل کنم؟
پارسارابس اینقدرزندان  که بود هم طویله رندان
زاهددرسماع رندان بود زان میان گفت شاهدی بلخی
گرملولی زماترش منشین که تو هم در میان ماتلخی
صد چندان که دانا را از نادان نفرتست نادان از دانا وحشتست.
پيام هاي ديگران () لینک دائم

حکا يتی از سند باد نامه
شتری وگرگی و روباهی که سالها با هم دوست بودند تصمیم گرفتند به مسافرت بروند وبرای توشه راه گرده ای نان بر داشتند.
چون زمانی رفتند خسته وتشنه و گرسنه شدند. بر لب آبی نشستند ومیان ایشان برای گرده ی نان جنگ ودعوا شد .
سرانجام بر آن قرار گرفت که هر کدام از ایشان از لحاظ سن بزرگتر باشد می تواند گرده ی نان را بخورد.
گرگ گفت : پیش از آن که خدای ـ تعالی - این جهان بیافرید مرا به هفت روز جلو ترمادرم بزاد.
روباه گفت: راست می گویی من آن شب در آن موضع حاضر بودم وشما را چراغ فرا می داشتم ومادرت را کمک می کردم تا تو زاده شدی.
شتر چون گفتگوی گرگ وروباه را آنگونه شنید گردن دراز کرد وگرده ی نان را بر گرفت وبخورد وگفت : هر که مرا ببیند به حقیقت داند که از شما بسیار بزرگترم وجهان از شما زیادت دیده ام وبار بیشتر کشیده ام. 
پيام هاي ديگران () لینک دائم

hassan nazar




نویسنده
hassan nazar


آرشیو شده ها
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
خرداد ۸٤


لینک دوستان
آمار و خروجی

  RSS 2.0  

لوگودونی

وبلاگ فارسی