عطش42

 

عطش42

 
کليله و دمنه باب زرگر وسياح
ببری وبوزینه ای و ماری وزرگری در دام صیادی افتادند.
 یک روز سیاحی آنها را دید می خواست زرگر را نجات دهد طنابی در گودال انداخت بوزینه فورا بیرون آمد وببر هم به سرعت خارج شد واز سیاح تشکر کردند وگفتند امید واریم روزی جبران کنیم .
هنگام خداحافظی به سیاح سفارش کردند که در این مدت او را شناختیم  زرگر بی وفا است . نجاتش نده.
سیاح توجهی نکرد وزرگر را نجات داد واز هم جدا شدند.
بعد از مئتی مرد وارد محلی شد بوزینه او را دید ومیوه ای آورد به او داد وقدر دانی کرد.
ببر هم او را دید وبرای قدر دانی دختر امیر را کشت وجواهراتش را بر داشت به مرد داد او جواهرات را گرفت وبه راه خود ادامه داد.
وقتی به شهر رسید زرگر مرد را دید وبا دیدن جواهرات فهمید به امیر خبر داد واو را دستگیر کردند تا به خاطر کشتن دختر امیر مجازات شود .
 مار فهمید وپیش سیاح رفت به او گفت نگفتم زرگر بی وفا ست اورا نجات نده. من به خانه امیر می روم پسرش را زخمی می کنم وگیاهی به تو می دهم تا او را درمان کنی ونجات یابی.
مار با این کار مرد را نجات داد ومرد ماجرا را برای امیر تعریف کرد .
امیر دستور داد زرگر را دستگیر ومجازات کنند.
 
پيام هاي ديگران () لینک دائم

حکايت هايی از عبيد زاکانی
قسم دروغ:شیطان را پرسید ند کدام طایفه را دوست داری ؟ گفت دلالان را گفتند : چرا؟ گفت : از بهر آن که من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم ایشان سوگند دروغ نیز بدان افزودند.
درد عجیب:مردی پیش طبیب رفت وگفت : موی ریشم درد می کند . پرسید که چه خوردی؟ گفت : نان ویخ . گفت : برو بمیر که نه دردت به درد آدمی می ماند ونه خوراکت.
بهانه: یکی اسبی از دوستی به امانت خواست گفت : اسب دارم اما سیاه است . گفت : مگر اسب سیاه را نمی شود سوار شد ؟ گفت : چون نخواهم داد٬ همین قدر بهانه بس است.
شوهر چهارم:زنی که سر دوشوهر خورده بود شوهر سومش روبه مرگ بود برای او گریه می کرد ومی گفت : ای خواجه به کجا می روی ومرا به که می سپاری ؟ گفت : به چهارمین
پلنگ: بازرگانی زنی زیبا داشت که زهره نام داشت عزم سفر کرد برای او لباسی سفید تهیه کردوکاسه ای نیل به خادم داد وگفت هر وقت زن حرکت ناشایستی کرد یک انگشت نیل بر لباس او بزن تا وقتی که آمدی من بدانم چقدر کارناشایست انجام داده. پس از مدتی به خادم نامه نوشت که
چیزی نکند زهره که ننگی باشد     بر جامه او زنیل رنگی باشد
                            خادم نوشت 
گرآمدن خواجه درنگی باشد        چون بازآید زهره پلنگی باشد
پيام هاي ديگران () لینک دائم

حکا يتی از گلستان
درویشی پس از چند ین سال ازدواج فرزندی نداشت. نذر کرد اگر خدای عز وجل پسری به او دهد خرقه ای که پوشیده است وهر چه دارد ایثار درویشان کند.
 اتفاقا بعد از مدتی همسرش حامله شد وپسری قند عسل به دنیا آورد وبنا به نذری که کرده بود سفره درویشان بنهاد وجشن مفصلی گرفت.
 سعدی می گوید پس از چند سالی که از سفر شام باز آمدم به محل زندگی آن دوست بر گذشتم واز چگونگی حالش خبر پرسیدم.
گفتند: شحنه اورا دستگیر کرده ودر زندان به سر می برد.
سبب پرسیدم
گفتند: پسرش خمر خورده است وعربده کرده است وخون کسی ریخته  وخود فرار کرده .
پدرش را به خاطر گناه پسر زندانی کردند .
گفتم : این بلا و گرفتاری را درویش با راز ونیاز به حاجت از خدای عزوجل خواسته است.
تا نظر شما چه باشد؟
پيام هاي ديگران () لینک دائم

hassan nazar




نویسنده
hassan nazar


آرشیو شده ها
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
خرداد ۸٤


لینک دوستان
آمار و خروجی

  RSS 2.0  

لوگودونی

وبلاگ فارسی