عطش42

 

عطش42

 
حکايتی از مثنوی
شیر و روباهی در همسایگی کشاورزی که خری داشت زندگی می کردند .
روزی شیر به روباه گفت برو وخر را به اینجا بیار تا اورا شکار کنیم و بخوریم.
روباه پیش خر رفت وبا حیله گری خر را فریب داد .
شیر وقتی خر را دید به هیجان آمد وفورا به طرف خر حمله ور شد اما خر متوجه گردید وفرار کرد.
شیر به روباه گفت اگر واقعا زرنگی بار دیگر این کار را انجام بده .
روباه پیش خر رفت وگفت ای دوست چرا فرار کردی شیر نگهبان مرغزار بود تا هیچ کس بدون اجازه وارد نشود .
خر گفت باور نمی کنم شیر می خواست مرا بکشد روباه به خر اطمینان داد که اینگونه نیست خر بار دیگر فریب می خورد .
روباه به شیر گفت وقتی خر آمد مدتی صبر کن تا کاملا خر مشغول چرا شود بعد در فرصت مناسب حمله کن شیر هم همین کار را انجام داد وخر را شکار کرد.
شیر پس از شکار به روباه گفت تا من دست وصورت می شوییم تو قسمتی از خر را بخور اما با گوش و چشم و دل خر کاری نداشته باش.
روباه توجهی به حرف شیر نکرد وچشم و گوش و دل خر را خورد.
شیر وقتی این صحنه را دید گفت چرا این کا ر را کردی ؟
روباه گفت این خر چشم وگوش و دل نداشت شیر گفت مگر می شود روباه گفت
اگر چشم داشت با دیدن تو فرار می کرد اگر گوش داشت فریب حرف های مرا نمی خورد واگر دل داشت از ترس تو دوباره به این مکان نمی آمد.
شیر وقتی استدلال روباه را شنید گفت:
حقا که در مکاری استادی.
به نظر شما این داستان نمادین می تواند بیانگر اوضاع جامعه ما باشد؟!
پيام هاي ديگران () لینک دائم

hassan nazar




نویسنده
hassan nazar


آرشیو شده ها
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
خرداد ۸٤


لینک دوستان
آمار و خروجی

  RSS 2.0  

لوگودونی

وبلاگ فارسی