عطش42

 

عطش42

 
حکایتی از گلستا ن سعدی
صیادی ناتوان در هنگام صید ماهی قوی به دام انداخت اما طاقت حفظ آن را نداشت ماهی با تلاش دام از دست صیاد ربود و برفت.
شد غلامی که آب جوی آرد       جوی آب آمد وغلام ببرد
دام هر بار ماهی آوردی      ماهی این بار رفت و دام ببرد

صیادان دیگر دریغ خوردند و صیاد را سرزنش کردند که چنین صیدی در دامت افتاد و ندانستی نگاه داشتن .
گفت ای برادران چه توان کردن مرا روزی نبود وماهی را همچنان روزی مانده بود .
صیاد بی روزی در دجله نگیرد وماهی بی اجل بر خشک نمیرد.
پيام هاي ديگران () لینک دائم

دلبر
چند مورچه روی بوم نقاشی حرکت می کردند یکی گفت قلمی قلمی می کشد
دیگری گفت نه انگشتی قلمی می کشد مورچه داناتر گفت خیر دستی قلمی می کشد
مورچه دیگر گفت نه فکری قلمی می کشد
مورچه ای که اهل دل بود گفت خیر این دل است که فرمان می دهد ودست قلم را می کشد
مورچه پیر گفت خیر دلبر است که این توانایی را داده تا قلم کشیده شود.
دلبر جانان من برده دل و جان من
                       برده دل و جان من  دلبر جانان من
پيام هاي ديگران () لینک دائم

حکايتی از مثنوی
شیر و روباهی در همسایگی کشاورزی که خری داشت زندگی می کردند .
روزی شیر به روباه گفت برو وخر را به اینجا بیار تا اورا شکار کنیم و بخوریم.
روباه پیش خر رفت وبا حیله گری خر را فریب داد .
شیر وقتی خر را دید به هیجان آمد وفورا به طرف خر حمله ور شد اما خر متوجه گردید وفرار کرد.
شیر به روباه گفت اگر واقعا زرنگی بار دیگر این کار را انجام بده .
روباه پیش خر رفت وگفت ای دوست چرا فرار کردی شیر نگهبان مرغزار بود تا هیچ کس بدون اجازه وارد نشود .
خر گفت باور نمی کنم شیر می خواست مرا بکشد روباه به خر اطمینان داد که اینگونه نیست خر بار دیگر فریب می خورد .
روباه به شیر گفت وقتی خر آمد مدتی صبر کن تا کاملا خر مشغول چرا شود بعد در فرصت مناسب حمله کن شیر هم همین کار را انجام داد وخر را شکار کرد.
شیر پس از شکار به روباه گفت تا من دست وصورت می شوییم تو قسمتی از خر را بخور اما با گوش و چشم و دل خر کاری نداشته باش.
روباه توجهی به حرف شیر نکرد وچشم و گوش و دل خر را خورد.
شیر وقتی این صحنه را دید گفت چرا این کا ر را کردی ؟
روباه گفت این خر چشم وگوش و دل نداشت شیر گفت مگر می شود روباه گفت
اگر چشم داشت با دیدن تو فرار می کرد اگر گوش داشت فریب حرف های مرا نمی خورد واگر دل داشت از ترس تو دوباره به این مکان نمی آمد.
شیر وقتی استدلال روباه را شنید گفت:
حقا که در مکاری استادی.
به نظر شما این داستان نمادین می تواند بیانگر اوضاع جامعه ما باشد؟!
پيام هاي ديگران () لینک دائم

نشانه بلوغ
از بزرگی پرسیدند نشانه بلوغ چیست ؟
گفت : بلوغ یک نشان دارد آنکه در بند رضای حق بیش از آن باشی که در بند حظ نفس خویش .
وهر آنکه درو این صفت موجود نیست به نزد محققان بالغ نیست حتی اگر هشتاد ساله باشد.
 و گر چل ساله را عقل وادب نیست    به تحقیقش نشاید آدمی خواند
به دست آوردن دنیا هنر نیست          یکی را گر توانی دل به دست آر
پيام هاي ديگران () لینک دائم

باب هشتم گلستان
دوکس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند .
یکی آنکه اندوخت و نخورد ودیگر آنکه آموخت ونکرد.
علم چندانکه بیشتر خوانی                چون عمل در تونیست نادانی
نه محقق بود نه دانشمند                  چارپا یی بر او کتابی چند
آ» تهی مغز را چه علم وخبر            که برو هیزمست یا د فتر
پيام هاي ديگران () لینک دائم

داستانی از تولستوی
روزی تزار پیش راهبی فرزانه رفت تا جواب سه پرسش خود را بگیرد .
وقتی راهب رادید گفت: ۱- کدام فرصت را برای شروع کارها از دست ندهم که اگر دهم پشیمان شوم؟
۲- کدام کسان را برتر شمارم وبه آنان توجه کنم؟
۳- کدام کار از همه مهم تر است وبیش از همه باید به انجامش همت کنم؟
راهب مشغول بیل زدن مزرعه خود بود تزار بیل را گرفت وشروع به بیل زدن کرد ولی خیلی زود خسته شد راهب بیل را گرفت وبه او گفت استراحت کن .
بعد از چند لحظه مردی دوان دوان خون آلود نزد راهب آمد وبی هوش به زمین افتاد تزار به مرد کمک کرد واو را درمان نمود.
مرد زخمی بعد از اینکه حالش خوب شد به تزار گفت من می خواستم به خاطر ستمی که به من کرده بودی تو را بکشم اما تو جان مرا نجات دادی و من تا آخر عمر غلامت خواهم شد.
راهب گفت آیا جواب سوال هایت را گرفتی ؟
تزار گفت : چگونه؟
راهب گفت:اگر دیروز به من کمک نمی کردی آن  مرد تورا می کشت و از کارت پشیمان می شدی. و اگر به آن مرد کمک نمی کردی بدون آشتی با تو می مرد پس او مهم ترین کسی بود که باید به او توجه می کردی.
اکنون بدان که فقط یک زمان بسیار مهم وجود دارد وآن  « حال » است
ومهم ترین کس آن کس است که اکنون می بینی زیرا هیچ گاه نمی دانی که آیا کس دیگری نیز خواهد بود که با او رو به رو شوی یا نه ومهم ترین کار نیکی کردن به اوست .  زیرا انسان تنها برای نیکی کردن آفریده شده است. 
پيام هاي ديگران () لینک دائم

طوطی و زاغ
طوطیی را با زاغ در یک قفس زندانی کردند .
طوطی از دیدن زاغ بسیار رنج می برد ومی گفت این چه سر نوشت شومی است که من دارم . چرا باید هر روز چهره ی زشت وسیاه او را ببینم؟
عجیب تر آنکه زاغ هم از اینکه در کنار طوطی است به جان آمده بود وملول شد ه از گردش روزگار می نالید ومی گفت این چه سر نوشتی است که من دارم .
آیا ارزش من این است که باید طوطی را تحمل کنم؟
پارسارابس اینقدرزندان  که بود هم طویله رندان
زاهددرسماع رندان بود زان میان گفت شاهدی بلخی
گرملولی زماترش منشین که تو هم در میان ماتلخی
صد چندان که دانا را از نادان نفرتست نادان از دانا وحشتست.
پيام هاي ديگران () لینک دائم

حکا يتی از سند باد نامه
شتری وگرگی و روباهی که سالها با هم دوست بودند تصمیم گرفتند به مسافرت بروند وبرای توشه راه گرده ای نان بر داشتند.
چون زمانی رفتند خسته وتشنه و گرسنه شدند. بر لب آبی نشستند ومیان ایشان برای گرده ی نان جنگ ودعوا شد .
سرانجام بر آن قرار گرفت که هر کدام از ایشان از لحاظ سن بزرگتر باشد می تواند گرده ی نان را بخورد.
گرگ گفت : پیش از آن که خدای ـ تعالی - این جهان بیافرید مرا به هفت روز جلو ترمادرم بزاد.
روباه گفت: راست می گویی من آن شب در آن موضع حاضر بودم وشما را چراغ فرا می داشتم ومادرت را کمک می کردم تا تو زاده شدی.
شتر چون گفتگوی گرگ وروباه را آنگونه شنید گردن دراز کرد وگرده ی نان را بر گرفت وبخورد وگفت : هر که مرا ببیند به حقیقت داند که از شما بسیار بزرگترم وجهان از شما زیادت دیده ام وبار بیشتر کشیده ام. 
پيام هاي ديگران () لینک دائم

کليله و دمنه باب زرگر وسياح
ببری وبوزینه ای و ماری وزرگری در دام صیادی افتادند.
 یک روز سیاحی آنها را دید می خواست زرگر را نجات دهد طنابی در گودال انداخت بوزینه فورا بیرون آمد وببر هم به سرعت خارج شد واز سیاح تشکر کردند وگفتند امید واریم روزی جبران کنیم .
هنگام خداحافظی به سیاح سفارش کردند که در این مدت او را شناختیم  زرگر بی وفا است . نجاتش نده.
سیاح توجهی نکرد وزرگر را نجات داد واز هم جدا شدند.
بعد از مئتی مرد وارد محلی شد بوزینه او را دید ومیوه ای آورد به او داد وقدر دانی کرد.
ببر هم او را دید وبرای قدر دانی دختر امیر را کشت وجواهراتش را بر داشت به مرد داد او جواهرات را گرفت وبه راه خود ادامه داد.
وقتی به شهر رسید زرگر مرد را دید وبا دیدن جواهرات فهمید به امیر خبر داد واو را دستگیر کردند تا به خاطر کشتن دختر امیر مجازات شود .
 مار فهمید وپیش سیاح رفت به او گفت نگفتم زرگر بی وفا ست اورا نجات نده. من به خانه امیر می روم پسرش را زخمی می کنم وگیاهی به تو می دهم تا او را درمان کنی ونجات یابی.
مار با این کار مرد را نجات داد ومرد ماجرا را برای امیر تعریف کرد .
امیر دستور داد زرگر را دستگیر ومجازات کنند.
 
پيام هاي ديگران () لینک دائم

حکايت هايی از عبيد زاکانی
قسم دروغ:شیطان را پرسید ند کدام طایفه را دوست داری ؟ گفت دلالان را گفتند : چرا؟ گفت : از بهر آن که من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم ایشان سوگند دروغ نیز بدان افزودند.
درد عجیب:مردی پیش طبیب رفت وگفت : موی ریشم درد می کند . پرسید که چه خوردی؟ گفت : نان ویخ . گفت : برو بمیر که نه دردت به درد آدمی می ماند ونه خوراکت.
بهانه: یکی اسبی از دوستی به امانت خواست گفت : اسب دارم اما سیاه است . گفت : مگر اسب سیاه را نمی شود سوار شد ؟ گفت : چون نخواهم داد٬ همین قدر بهانه بس است.
شوهر چهارم:زنی که سر دوشوهر خورده بود شوهر سومش روبه مرگ بود برای او گریه می کرد ومی گفت : ای خواجه به کجا می روی ومرا به که می سپاری ؟ گفت : به چهارمین
پلنگ: بازرگانی زنی زیبا داشت که زهره نام داشت عزم سفر کرد برای او لباسی سفید تهیه کردوکاسه ای نیل به خادم داد وگفت هر وقت زن حرکت ناشایستی کرد یک انگشت نیل بر لباس او بزن تا وقتی که آمدی من بدانم چقدر کارناشایست انجام داده. پس از مدتی به خادم نامه نوشت که
چیزی نکند زهره که ننگی باشد     بر جامه او زنیل رنگی باشد
                            خادم نوشت 
گرآمدن خواجه درنگی باشد        چون بازآید زهره پلنگی باشد
پيام هاي ديگران () لینک دائم

hassan nazar




نویسنده
hassan nazar


آرشیو شده ها
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
خرداد ۸٤


لینک دوستان
آمار و خروجی

  RSS 2.0  

لوگودونی

وبلاگ فارسی